خاطرات بهار زندگیمان کیاناجان
X

خانوم گلم امروز با کلی ذوق لباست رو با اسم قشنگت ، زیباترش کردم.

کیانا جان، مامان کلی برات برنامه ها داره اینم یکیش بود.

(شما الان هفت ماه و بیست و شش روزت هست.)




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 20:52 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر گلم امروز که هفت ماه و سیزده روزه هستی که با مادر مرضیه رفتیم پارک بادی و دخترم کلی بازی کردی و همونجا هم خوابت برد.

(همه ی این وسایل رو قبلاً هم دیده بودم و هم استفاده کرده بودم ولی هیچ موقع لذتی مثل امروز که دخترم در کنارم بود نداشت ، کیانای عزیزم تو بی نظیری)

داریم می ریم پارکککککککک

هورا رسیدیممممممم

پرنسس نازم چشمای معصوم و نازش رو بسته و خوابیدهآرام




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1396 | 18:20 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

آرامخانوم گل من ، در هفت ماهگی غذاهای زیر را بهت میدادم به علاوه ی آبآرام




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 | 22:14 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

هفت ماه هست که کیانا جان در کنار من و بابا منصور هست و چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که دخترم را برای اولین بار در آغوشم گذاشتند بعضی وقتها دلم میگیره از اینکه کیانای من بزرگ و بزرگ میشه و این لحظات شیرین کم کم از یادمون میره لحظه هایی که پر از هیجان و شادابی هست ساعت ،زمان با هم بودنمان را  داره به سریع ترین حالت ممکن طی میکند تا دخترم بزرگ و بزرگ تر شود ؛ دختر نازنینم خیلی خوشحالم که در کنار ما هستی و باید از خدا بابت دختر نازم هزاران بار شکر کنم. 

پرنسس نازنینم هفت ماهگی ات مبارکقلب

کیانا جان شما از شش ماهگی تا هفت ماهگی یعنی در این یک ماه همش در مسافرت بودی یه مدت اصفهان بودیم و یه مدت تهران و حسابی بهت خوش گذشته(البته نظر مامانی هستا) شما در این مدت فرنی و حریره بادام را به عنوان صبحانه می خوردی و سوپ وعده ناهار بود و پوره سیب زمینی هم وعده شامتون بود کم و بیش از غذا استقبال میکردی.

در این مدت شما یکبار به علت خوردن شیر پاستوریزه که بهداشت گفت در فرنیت بریزم دچار حالت تهوع شدید شدی که خداروشکر رفع شد و یکبار هم در تهران تب کردی که با استامینفن کنترل شد.

دخترم تا این ساعت کارهایی که انجام میدی:سریع دستت را برای وسایل دراز میکنی و در دهانت میکنی،سینه خیز و چهار دست و پا را ترکیبی میری،کامل دور میزنی، با روروک سریع میری، به اطراف بر اساس میل خودت توجه میکنی، موقع ذوق کردن خودت رو سفت میگیری و دستاتو مشت میکنی و زور میزنی و هرزگاهی با صدا ذوقت را بیان میکنی، صداهایی از خودت درمیاری،و سریع مامانی رو میشناسی و تا بغل کس دیگه ای هستی دستاتو سمت من میاری و میخواهی بیایی بغلم.سعی هم می کنی موقع چهار دست و پا شدن روی یک دستت بایستی و بشینی که البته هنوز تعادل نداریخندونک

نفس مامان الان شما 8 کیلو هستی با 69.5 سانت قدبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1396 | 20:37 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانای عزیزم الان شش ماه و نه روزه شدی و یاد گرفتی که حالت چهار دست و پا بگیری و یکم بپری جلو و چیزهایی که میخوای بگیری البته اگه روی پتو باشی ترجیح میدی پتو رو بکشی سمت خودت و به وسایلی که میخوای برسینیشخند




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 | 15:57 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا جان ، باید واکس شش ماهگیتو 30 اسفند میزدی ولی به خاطر سال جدید تا 5 فروردین همه جا تعطیل بود و مجبور شدیم 5 فروردین واکسنت را بزنیم.

ساعت 10 صبح در اصفهان ، درمانگاه حضرت علی (من و بابایی و مامان زهرا و بابا مصطفی شما را بردیم)

قبل رفتن از خانه بهت 15 قطره استامینافن دادم ، آقای دکتر خیلی خوب واکسنت را در ران چپت زد و بعد وقتی گریه کردی قطره را داخل دهانت ریختغمگین یه کم گریه کردی و من و مامان زهرا آرومت کردیم.(خدا رو شکر خیلی زود آروم شدی)

بعد واکسن اومدیم خونه  روی پات کمپرس آب سرد میزاشتم . من تا 24 ساعت هر چهار ساعت یک بار قطره استامینافون بهت دادم و فرداش هر شش ساعت بهت قطره استامینافن دادم و روی پات کمپرس گرم گذاشتم.

خدارا شکر  بی قراری نکردی و تب هم نداشتی (دمای بدنت هر موقع چک میکردم بین 36 و 37 بود)این واکسنت نسبت به دوماهگی و چهار ماهگی خیلی بهتر بود و شما خیلی راحت بودی.آرام

وزنت را داخل درمانگاه که گرفتیم 7500 بود.

کیانا جان بعد واکسن




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 11:52 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

امسال سال تحویل حس عجیبی هست چون خانواده ما سه نفری شده و بهترین لحظه ها را قراره کنار هم رقم بزنیم چون ما سه نفر عاشق همیمزیبادخترم پارسال همچین موقعی از خدا می خواستم مواظب گل خوشبو من باشه و زودتر بیاد کنارمون و امسال بهترین نعمت خدا در کنار ما هست و ما روز به روز از خدا بابت دختر عزیزمان سپاسگذاریم. دخترم سال تحویل شیراز بودیم کنار مادر مرضیه و بابا اسحق و عمه وحیده و خانواده عمو مسعود (خانواده عمه منصوره هم شیراز بودند ولی رفته بودند مرودشت و موقع سال تحویل نبودند)ما تا پنجشنبه صبح (96/1/3) شیراز بودیم و بعد با  خانواده عمو مسعود راهی اصفهان شدیم.

من و بابا منصور تصميم گرفته بوديم يه عکس روی شاسی از پرنسس خودمون درست کنيم و يادگاري هديه کنيم به خونواده هامون.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | 11:47 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر نازم دیگه وقتش شده که بهت غذا بدیم. من و بابایی همزمان با سال تحویل اولین قاشوق فرنی را دهانت گذاشتیم و شما هم باعلاقه خوردی ( دانه های برنج را نمی توانستی راحت بخوری).

روز اول که مصادف با 95/12/30 بود یک قاشوق مرباخوری فرنی دهانت گذاشتم (مواد فرنی : یک قاشوق مرباخوری آرد برنج ،که مادر مرضیه برایت درست کرده بود، کمی شکر ، کمی آب جوشیده. طرز پخت: مواد را روی حرارت گذاشتم بعد داخل کاسه مخصوص کیاناجان ریختم و کمی هم شیر خودم را بهش اضافه کردم) هفته اول باید فرنی بخوری هفته دوم علاوه بر فرنی حریره بادام و هفته سوم علاوه بر فرنی و حریره بادام ، سوپ باید بخوری.

کیاناجان چون شش ماهه شدی و فابیسم هم نیستی باید ویتامین آد را حذف کنیم و به جایش بهت مولتی ویتامین بدهیم (بهداشت موقعی که رفتم تعطیل بود مجبور شدم خودم کم کم بهت مولتی ویتامین را بدهم تا بهش عادت کنی) و باید قطره آهن را هم بهت بدهم.

آب هم کمی بهت میدهم ولی چند روزی هست که به جای آب بهت شیره ی بادام می دهم(طرز تهیه: سه تابادام را پوستش را کندم و رنده کردم داخل یک استکان آب داغ ریختم و درش را گذاشتم به مدت 3 ساعت تا دم بکشد و بعد صافش کردم و بهت دادم البته زیاد استقبال نمی کنی و همش را بیرون میریزیخندونک)


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 22:29 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر من ، شش ماهگی شما مصادف با سال تحویل هست پس کیانا عزیزم سال جدیدت مبارکمحبت

کیانا جان شما الان شش ماهه شدی و به راحتی دستت را برای وسایل دراز می کنی و می خواهی بگیریشون و سریع به دهانت ببری و یا برای چیزی که دوست داری مثل پلاستیک و کاغذ اگر توی روروک باشی سری به سمتش می روی و می گیریش، برای حرکت های خنده دار و آهنگ ها می خندی، به اطرافت کامل توجه می کنی ، برای آینه ذوق می کنی ، اسمت را می شناسی و با صدا زدنت سرت را بر می گردانی، وقتی میروی روی شکم کامل روی دستهایت قرار می گیری و کمی به عقب می روی و دور خودت می چرخی ولی هنوز به جلو نرفتی.

پرنسس من شش ماهگی ات مبارکبوس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 18:25 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

پرنسس نازنین من ، برای اولین بار در پنج ماه و بیست و پنج روزگیت در مراسم عروسی شرکت کردی. عروسی دختر عمه بابایی بود(فاطمه= دختر عمه مریم) و شما با تعجب به همه جا نگاه می کردی و برات همه چی شگفت انگیز و قشنگ بود. بغل همه می رفتی و برای همه ذوق می کردی.

(کیانا خانم دختر نازمن از پنج ماه و یازده روزگیت وقتی روسری یا چادر سرمی کنیم شما تشخیص می دهی که قصد خروج از خانه را داریم و سریع می خواهی بیایی بغلمان تا شما را هم به بیرون ببریمتشویق)

کیانا جان آماده شده می خواد بره عروسیبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 23:00 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد