خاطرات بهار زندگیمان کیاناجان

خانوم خانوما چند روزی هست که وقتی اسباب بازی و یا وسیله جدید رو به طرفت می آوریم شما خانوم ناز با نگاه کردن و یه شناخت اولیه سریع دستات رو به سمتش می بری و از دستمون می گیریش  و می بری به سمت دهانت.

 سیر تکاملی گرفتن جغجغه از دست مامانی:محبت

خانوم طلای من این چند روز وقتی برایت لالایی می خونم شما  مامانی رو همراهی می کنی و کلی صدای ناز از خودت در میاری تا اونجا که تونستم صداهاتو ضبط کردم و برات که میزارم کلی براشون ذوق می کنی و هرزگاهی هم قهقه می زنی ( که خیلی خوردنی میشی و ما رو عاشق تر می کنیمحبتمحبتمحبت)




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 10:29 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا عزیزم دوشنبه صبح باباجون از اصفهان اومد پیشمون و تا جمعه پیشمون موند و شما هم کلی با باباجون بازی کردی.

مامانی برای باباجون کیک درست کرد و با بابایی برای باباجون تولد گرفتیم.

دختر گلم چند روزی هست که زیر گردنت عرق سوز شده ولی خداروشکر با زدن کرم کالاندولا زیر گردنت خوب شده.

راستی به شدت علاقه به دیدن تلویزیون داری ولی ما نمیزاریم ببینی و شماهم با گریه اعتراض خودتو نشون میدی😁

دخترم صبح دوشنبه ۹۵/۱۰/۱۳ با بابایی شما رو بردیم درمانگاه الزهرا برای تست شنواسنجی و خدا رو شکر دختر نازم مشکلی نداشت😊




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 دی 1395 | 23:37 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر عزیزم سه ماه شدی محبتتشویق

کارهایی که تا الان تونستی انجام بدی: تونستی جغجغه ات را در دستان کوچکت بگیری ، واکنش به صداها نشان می دهی، عاشق وسایل گرد شده ای مخصوصاً ساعت و چراغ و براشون ذوق می کنی ، ومی تونی یکم غلط بخوری ولی نه کامل تا نصفه تکون می خوری و کلی خوردنی میشیبوس 

با تمام وجود دوستت داریم و از خدا بابت بهترین نعمتی که به ما داد سپاسگذاریم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 22:9 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا عزیزم ، الان دوماه و بیست و هفت روزت هست و شما انگشتانت را نگاه می کنی و داخل دهانت میبری.(قبلاً بدون توجه دستت را می خوردی )

سیر تکامل انگشت خوردن کیانا خانومخندونک




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 آذر 1395 | 13:19 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر عزیزم امروز برای اولین بار به کمک عمه وحیده جغجغه ات را در دستانت گذاشتیم و تو با ذوق گرفتی و از صداش خوشت آمده بود.قلب

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 آذر 1395 | 11:43 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا عزیز ، امروز تعطیل بود و هوا هم خوب و آفتابی بود؛ و مامانی و  بابایی دختر گلشون را بردن پارک نزدیک خانه و شما با دقت به صدا ها و افراد توجه می کردیماچقلب 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 آذر 1395 | 14:11 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا جان ، باید واکس دوماهگیتو 29 آبان میزدی ولی چون مامان جون روضه داشت مجبور شدم دو روز دیر تر واکسنتو بزنم.

ساعت 8 صبح در اصفهان ، درمانگاه حضرت علی 

قبل رفتن از خانه بهت نیم سی سی قطره استامینافن دادم ، خانم دکتر یه قطره خوراکی بهت داد و مامان جون شما را در بغل گرفته بود و خانم دکتر واکسنتو در ران پای چپت زدغمگین یه کم گریه کردی و مامان جون آرومت کرد و من هم سریع بهت شیر دادم.

بعد واکسن اومدیم خونه مادر و خاله روی پات کمپرس آب سرد میزاشت و نزدیک ساعت 12 که اثر استامینافن داشت میرفت دخترم کلی بی قراری کردگریه و من تا 24 ساعت هر چهار ساعت یک بار قطره استامینافون بهت دادم و فرداش هر شش ساعت بهت قطره استامینافن دادم و روی پات کمپرس گرم گذاشتم.

خدارا شکر دیگه بی قراری نکردی و تب هم نداشتی (دمای بدنت هر موقع چک میکردم بین 36 و 37 بود)

راستی کیانا جان اصلا قطره استامینافن را دوست نداشتی.(قیافه شما موقع قطره خوردنخندونک)




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | 17:29 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر عزیزم امروز من و بابایی و مادر و مامان جون شما را آوردیم اصفهان، تو ماشین راحت خوابیدی.

ما دو هفته اصفهان موندیم و سه روز روضه خونه مادر بود و سه روز روضه خونه مامان جون و دختر نازم خیلی آروم بود.بوس

کیاناجانم امیدوارم اولین سفرت بهت خوش گذشته باشه.محبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 14:10 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر دلبند ما ، الان چند روزی میشه که آقون گفتن را شروع کرده ای.محبت

 

از خداوند بابت بهترین میوه اش که به ما عطا فرمود هزاران بار سپاسگذاریم.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | 21:37 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر عزیزم ، امروز تولد مامانی بود و ما کلی از دخترم عکس گرفتیم و برای کیانا جان هم جشن یک ماهگی اش را گرفتیم.(البته پنج روز از جشن یک ماهگیت می گذردخجالت)

شب بابایی برای مامانی تولد در سفره خانه سنتی پاتریس گرفت و بابا اسحق و مادر و مامان جون ، ما خانواده 3 نفری را در این مراسم همراهی کردند.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 20:32 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد