خاطرات بهار زندگیمان کیاناجان

کیانای عزیزم الان شش ماه و نه روزه شدی و یاد گرفتی که حالت چهار دست و پا بگیری و یکم بپری جلو و چیزهایی که میخوای بگیری البته اگه روی پتو باشی ترجیح میدی پتو رو بکشی سمت خودت و به وسایلی که میخوای برسینیشخند




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 | 15:57 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا جان ، باید واکس شش ماهگیتو 30 اسفند میزدی ولی به خاطر سال جدید تا 5 فروردین همه جا تعطیل بود و مجبور شدیم 5 فروردین واکسنت را بزنیم.

ساعت 10 صبح در اصفهان ، درمانگاه حضرت علی (من و بابایی و مامان زهرا و بابا مصطفی شما را بردیم)

قبل رفتن از خانه بهت 15 قطره استامینافن دادم ، آقای دکتر خیلی خوب واکسنت را در ران چپت زد و بعد وقتی گریه کردی قطره را داخل دهانت ریختغمگین یه کم گریه کردی و من و مامان زهرا آرومت کردیم.(خدا رو شکر خیلی زود آروم شدی)

بعد واکسن اومدیم خونه  روی پات کمپرس آب سرد میزاشتم . من تا 24 ساعت هر چهار ساعت یک بار قطره استامینافون بهت دادم و فرداش هر شش ساعت بهت قطره استامینافن دادم و روی پات کمپرس گرم گذاشتم.

خدارا شکر  بی قراری نکردی و تب هم نداشتی (دمای بدنت هر موقع چک میکردم بین 36 و 37 بود)این واکسنت نسبت به دوماهگی و چهار ماهگی خیلی بهتر بود و شما خیلی راحت بودی.آرام

وزنت را داخل درمانگاه که گرفتیم 7500 بود.

کیانا جان بعد واکسن




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 11:52 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر نازم دیگه وقتش شده که بهت غذا بدیم. من و بابایی همزمان با سال تحویل اولین قاشوق فرنی را دهانت گذاشتیم و شما هم باعلاقه خوردی ( دانه های برنج را نمی توانستی راحت بخوری).

روز اول که مصادف با 95/12/30 بود یک قاشوق مرباخوری فرنی دهانت گذاشتم (مواد فرنی : یک قاشوق مرباخوری آرد برنج ،که مادر مرضیه برایت درست کرده بود، کمی شکر ، کمی آب جوشیده. طرز پخت: مواد را روی حرارت گذاشتم بعد داخل کاسه مخصوص کیاناجان ریختم و کمی هم شیر خودم را بهش اضافه کردم) هفته اول باید فرنی بخوری هفته دوم علاوه بر فرنی حریره بادام و هفته سوم علاوه بر فرنی و حریره بادام ، سوپ باید بخوری.

کیاناجان چون شش ماهه شدی و فابیسم هم نیستی باید ویتامین آد را حذف کنیم و به جایش بهت مولتی ویتامین بدهیم (بهداشت موقعی که رفتم تعطیل بود مجبور شدم خودم کم کم بهت مولتی ویتامین را بدهم تا بهش عادت کنی) و باید قطره آهن را هم بهت بدهم.

آب هم کمی بهت میدهم ولی چند روزی هست که به جای آب بهت شیره ی بادام می دهم(طرز تهیه: سه تابادام را پوستش را کندم و رنده کردم داخل یک استکان آب داغ ریختم و درش را گذاشتم به مدت 3 ساعت تا دم بکشد و بعد صافش کردم و بهت دادم البته زیاد استقبال نمی کنی و همش را بیرون میریزیخندونک)


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 22:29 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

دختر من ، شش ماهگی شما مامصادف با سال تحویل هست پس کیانا عزیزم سال جدیدت مبارکمحبت

کیانا جان شما الان شش ماهه شدی و به راحتی دستت را برای وسایل دراز می کنی و می خواهی بگیریشون و سریع به دهانت ببری و یا برای چیزی که دوست داری مثل پلاستیک و کاغذ اگر توی روروک باشی سری به سمتش می روی و می گیریش، برای حرکت های خنده دار و آهنگ ها می خندی، به اطرافت کامل توجه می کنی ، برای آینه ذوق می کنی ، اسمت را می شناسی و با صدا زدنت سرت را بر می گردانی، وقتی میروی روی شکم کامل روی دستهایت قرار می گیری و کمی به عقب می روی و دور خودت می چرخی ولی هنوز به جلو نرفتی.

پرنسس من شش ماهگی ات مبارکبوس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 18:25 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

پرنسس نازنین من ، برای اولین بار در پنج ماه و بیست و پنج روزگیت در مراسم عروسی شرکت کردی. عروسی دختر عمه بابایی بود(فاطمه= دختر عمه مریم) و شما با تعجب به همه جا نگاه می کردی و برات همه چی شگفت انگیز و قشنگ بود. بغل همه می رفتی و برای همه ذوق می کردی.

(کیانا خانم دختر نازمن از پنج ماه و یازده روزگیت وقتی روسری یا چادر سرمی کنیم شما تشخیص می دهی که قصد خروج از خانه را داریم و سریع می خواهی بیایی بغلمان تا شما را هم به بیرون ببریمتشویق)

کیانا جان آماده شده می خواد بره عروسیبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 23:00 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیاناجانم الان پنج ماه و هجده روزت هست و امروز با باباجون اسحق رفتیم پیش دکتر کهن تا یک چکاپ کلی دختر نازم را بکنه و خدا رو شکر همه چیز خوب بود. و شما هم کلی توجه به اطرافت میکردی و خوشحال بودی.( دکتر بهت گفت خوب حالا دخترمون یه سرفه برامون بکنه و جالب این بود که شما هم سریع سرفه کردی. وقتی داشت صدای قلبتو گوش می داد شما با ذوق میخندیدی و وقتی داشت گوشت را چک میکرد شما میخواستی بگیریش و باهاش بازی کنی)

کیانا خانوم در مطب دکتر

دختر نازم فرداش شما علایم سرماخوردگی داشتی(سرفه، آبریزش بینی ، آبریزش چشم)غمگین

با بابا منصور بردیمت دوباره پیش دکتر کهن و برای سرفه بهت شربت آیورا داد برای آبریزش بینی هم بهت قطره سدیم کلرید و ناپریزول داد( تقریبا بعد پنج روز خدا را شکر بهبود پیدا کردی و تک تک سرفه هنوز داشتی)

کیانا سرماخورده ی من در حال بازی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 13:11 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا جونم امروز تولد پدرجون اسحق بود و مامانی براشون کیک درست کرد و برای پدرجون جشن گرفتیم و کلی از دختر نازم عکس گرفتیم و شما ذوق کیک رو داشتی و شمع تولد پدرجون رو فوت کردیقلب

البته دختر گلم بابایی یه تغییرات جزیی در عکس داده هاعینک




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 22:12 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

پرنسس من پنج ماهگیت مبارکقلب

به نظرمن هیچ چیزی در دنیا لذت بخش تر از این نیست که صبح چشمانت را باز کنی و حضور یه پرنسس زیبا را در کنارت حس کنی؛ خدایا هزاران بار بابت هدیه باارزشت که به ما دادی ازت سپاسگذاریملبخند

کیانای عزیزم طی این پنج ماه که گذشت داری با محیط جدیدیت انس پیدا میکنی ؛ راحت روی شکم میروی ؛ صدا ها و آواهای بامزه درمیاوری؛ هرکسی که قصد خروج از خانه را دارد شما سریعا تصمیم میگیری با ذوق بغلش بروی تا شما را هم ببرد ولی اگر نبردن گریه نمیکنینیشخند،برای اسباب بازیهات ذوق میکنی، روروک ات را دوست داری و وقتی داخلش هستی کمی به جلو می آیی ولی زود خسته میشی و میخوای بیای بیرون و چراغهای آبی رنگ روروک را بخوریخنده .




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 17:32 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانا دلبندم امروز داشتم بهت ویتامین آد می دادم که طبق معمول قاشوق رو با دست چپت ازم گرفتی و بردی طرف دهانت و برای اولین بار قاشوق رو بعد از چند ثانیه به دست راستت دادی.بغل

چهار ماه و یازده روزِ من این هم روند حرکت شماچشمک




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 13:33 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |

کیانای من چند روزی میشد که روی شکم می رفتی ولی امروز دیگه سریع تا روی زمین بودی و دورت باز بود غلت می خوردی و می رفتی روی شکم و کلی ذوق می کردی و کلی با صدای بلند برامون قهقه می زنی و وقتی برات لالایی میگم تو هم مامانی رو با صدای خوشکلت همراهی میکنی. واااااااااااای نمی دونی چقدر خوردنی شدیزیبا کلی شیطون شدی و تا روی زمین هستی نیم خیز میشی که بلند بشی تا میشونیمت رو به جلو میری که بایستی محبت

(به عبارتی میشه گفت آخرای چهار ماه روی شکم رفتی ولی امروز سریعاً تا روی زمین بودی روی شکم می رفتی یعنی چهار ماه و پنج روزگی)

ایشون دخمل خوشمل مامان و باباشههههههه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 21:23 | نویسنده : بابا و مامان کیانا خانوم |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد